گزيده اي از اشعار محمد كوزه گر
مگر ایمان مرا عشق تو نابود نکرد؟

وایِ من! چشم تو آن کرد که معبود نکرد

 

سوختم خرقه و هم دفتر و هم هر چه که بود

تا دگر بینش من عشق تو اندود نکرد

 

ربنا گوی و به بت سجده اهورا جویان

آنچه انگاشت دلم یهوه به تلمود نکرد

 

چشم حیران و نگه خیره دمی لبخندی

آشناجوی درین بادیه بود نکرد

 

من و این راه غریب و شب و بی زاد سفر

کس ره عشق به قصد ضرر و سود نکرد

 

به خدا تاب غم عشق تو تا بود دلم

ضجه ای در طلب داروی بهبود نکرد

 

آن بشد کز غم تو هق هق آهسته کنم

بند بگسست و جنون فکر که و رود نکرد

 

پرم از صوت و غزل گریه مجالم ندهد

ناله ها کرد دل آنگونه که داوود نکرد

                                                             تهران - تابستان ۹۲

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

 

« بَزم عشق »

 

در زير شيشهء ذهن ، پيوسته عكس تو باد

پروانه هاي روئيام ، دائم به حبس تو باد

 

دنياي با تو باغي است ، پر شاخه پر شكوفه

سبزينه هاي زيباش ، همرنگ سبز تو باد

 

سازم به كوك تو گشت ، آواز را بيآغاز

پاكوبي ام به ضرب و آهنگ رقص تو باد

 

جامي به دست من ده ، جامي براي خود ريز

از جام تا به جانم ، مدهوش و مست تو باد

 

برخيز تا برقصيم ، در بزم دور آخر

زين دور تا قيامت دستم به دست تو باد

 

مطرب بساز راهي نو ، رسم كهنه برگير

اين بزمخانه تا هست ، بر راه و رسم تو باد

 

هر لحظه ضربِ آهنگ شاد و سريعتر كن

تنداي طبلِ قلبم ، هم ضربِ نبضِ تو باد

 

اين بَزم تا سپيده ، پيوسته باد باقي

هر جا كه عاشقي هست ، مدعو ِ بزم تو باد

تهران –  25/03/1389

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« سخني با دنيا »

رها كنيد مرا اي گروه همراهان

به پنجه تا بكَنم سنگ سنگ اين زندان

            *  *  *

تو اي جميله زيبا ، عزيز و دل دزدي

ولي چه حيف ، كه مهر تو نقد جان و گران

 

اگرچه نغز و ظريفي چه سود دل بستن

كه بي وفايي تو شُهره است و وردِ زبان

 

قرار خرمن سال دگر دهي هر سال

ندانم اين تو زرنگي و يا منم نادان ؟

 

به مطبخ شبت اي بانوي فريبا چهر

خيال خام پزند از براي هوشياران ...

 

            *  *  *

طلسم تو من ما را اسير قلعه نمود

حصار پيچاپيچ و سراب بي پايان

 

به صيقل غم عشقي دلم چو آينه شد

نمودم آينه را در برابر ديوان

 

فسون به صاعقه اي باطل و پريشان گشت

ز سحربند تعشّق شكست قفلِ زمان

 

كنون جوان شدم و اين جهان بسي پير است

چرا طلاق نگيرم به خواستگارِ جوان ؟

 

طلاق من بدهيد پا و اي سر و دست !

حلال باد مهرم و آزاد بادم جان ...

 تهران –  نيمه شب 15/03/1389

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« آهي بر بساط دل »

 شاعركي در بساط ، آه ندارد

گردن باريك كه دادخواه ندارد

 

يوسف بي مشتري كه از همه دنيا

مصر و زليخا كه هيچ ، چاه ندارد

 

نيم نگه كن ز لطف كاين دل درويش

خانقه و خرقه و كلاه ندارد

 

شاهد عشقي و خون ماست حلالت

شاهدِ ما بيم ِ دادگاه ندارد

 

راهبم و راه را در هِبه ديدم

مفلسِ پاكباز فرّ و جاه ندارد

 

پاك بتاب آفتاب كاين دل بي تاب

دير خراب است و سرپناه ندارد

 

مذبح نام و ضيافت عام است درين دير

شحنه و شبگرد و شيخ و شاه ندارد

 

ماه اگر پا نداد ، آه كه پا داد

حلقهء ميم اين همه بها ندارد

 

به كه ندارد بساط سفرهء دل آه

آينهء پاك ، تابِ آه ندارد

 تهران – صبح يكشنبه  - 26/02/1389

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« بي رحم »

شب اگر مي دانست

كه دل شبزده ام چون علفي تن در باد

اينچين مي لرزد ،

هجمهء دلهره اش را به سحر مي بخشيد .

       * * *

ابر اگر مي فهميد

كه كوير دل تفتيدهء من

اين همه بي تاب است ،

بغض مي تركانيد

و به تن خشكي ِ گس گون تركهاي لبم

تا ابد مي باريد .

        * * *

باد اگر رد مي شد

و هواي خفهء انده چشمانت را

در اتاقم مي ديد ،

آهي از عمق دلش سر مي داد

و ضريحِ كهن معبدِ دل را ز غبار

بي گمان مي روبيد .

        * * *

كاش مي باريدي

كاش مي بخشيدي

كاش …

چه بگويم ، شب چشمان سياهت امّا ،

اندكي بي رحم است . 

تهران – نيمه شب شنبه  - 04/02/1389

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« بار عشق »

بار سنگين غم عشق تو را مست بَرَد

مست اگر نيست فقط راه به بنبست بَرَد

 

چشم اگر چشم تو باشد كه دگر هيچ عاقل

زَهره اش نيست كه در ذهن بدان دست بَرَد

 

چشم هاي تو شرابي است كه هر كس نوشيد

ديگري بايدش از ميكده بر دست بَرَد

 

نقل فرهاد و كُه و پتك، دگر افسانه است

قصّه ماست كه البرز به اِشكست بَرَد

 

از دل خُرد من و چشم دُرشتت صد آه

اين نه عدل است چنان بار كه اين پست بَرَد

 

يك نگاه تو چو طوفان مهيبي دل را

زير و رو كرد، مگر نوح از آن دست بَرَد

 

شيوه گردش چشمان سياهت قطعاْ

بعدِ من هم بسياري دگر از هست بَرَد

 

تو گمانت كه اگر هيچ نخندي بروم ؟

مگس غرقه به دوغي، چسان جَست بَرَد ؟

 

الغرض ، آنِ تو لفّاظيِ اين مست و كمي

درعوض، باده دهيدش كه به پيوست بَرَد

 تهران - سحرگاه دوشنبه  - 30/01/1389

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« بي دليل »

سلام نازنين من!

چقدر مانده تا تو راه؟

دلم گرفته بي دليل

مگر توقعي دگر

رود از اين شب سياه ؟

      * * *

 دلم گرفته نازنین

چه و چرا ز من مپرس

سراب چشم های توست

که در سکوت ساز من

شبانه رخنه می کند

كه بد كنند حال من

     * * *

سرود گنگ پرسه شد

سلوک سرد شعر ها

پس از تو گم شدم درین

هجوم تیر و مهر ها ...

 * * *

دلم شکسته نازنین

ترک به شعر ها رسید

سلام ها سیاه شد

بروی شاخه امید

      * * *

بیا و با حضور خود

برهنه کن خطاب را

اگرچه مدتي است كه

دگر نمودم عادت اين

سلام بي جواب را ...

تهران - سه شنبه  - 24/01/1389

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« راز سكوت »

 تمام راه دويدم  و زار و خسته رسيدم

حديث عشق بگفتم ، جوابِ صبر شنيدم

 

من اسب از نفس افتاده در مسابقه عشق

مبند شرط كه تا آخرين رمق بدويدم

 

تو خود بگو چه بگويم ، كه از پريشي زلفت

مرا حواس نمانده كه در چه گفت و شنودم

 

چه روزها كه بگشتم و شام ها نغنودم

به چنته هر چه داشتم به روت رو بنمودم

 

دمي تحمل و زاري ، دمي فراق و خماري

اسير حادثه بودم ، دمي كه با تو نبودم

 

چه نغمه ها كه نخواندم ، چه ياوه ها كه نگفتم

چه آه ها كه كشيدم، چه شعر ها كه سرودم

 

گهي بسوخت ز نعره گلو و حنجره من

گهي نشست به گريه دو چشم سرخ و كبودم

 

دمي به كوچه زدم تا هواي عشق تو نوشم

دمي دو پنجره بستم و در به كس نگشودم

 

دوباره تا تو دويدم ، عنان صبر بريدم

ولي همينكه رسيدم، به جز سكوت نديدم

 

              *  *  *

 

شبي خيال تو آمد سراغ روزن چشمم

ز پشت پرده قلبم صدات نرم شنيدم

 

« كه اي خراب پريشان، شراب كهنه جوشان

ببين و چشم مپوشان ، جواب توست سكوتم

 

سكوت آخر معني است، مقدس است و قديمي ست

بدين كرشمه پنهان سرائريت نمودم »

 

كنار پنجره رفتم ، سكوت محض و دگر هيچ

دو چشم بستم و در دل دو چشمِ تو بگشودم

 

خيال بركه خاموش ، مرا گرفت در آغوش

« كه بين چه سان به سكوتم ، غريو رود زدودم »

 

زبان گشاد غباري ز كنج دنج صبوري :

« در انتظار نسيمم، بَرَد به چشمه حورم »

 

نشست نم نم باران به صورتم و مرا گفت:

« كه ره سپارم و در جستجوي بحر سكوتم »

 

و باد و غرش طوفان و ابر تيره فرو گشت

و نور مهر چه آرام كرده تارم و پودم

 تهران - جمعه  - 20/01/1389

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« شبانه هاي تنهايي »

 

       شبانه 1

شب است و مي نگرم باز 

با دو چشم ترم  رازگونه  گونه اي طنّاز را ،

ولي در مه

 

بيا بيا به برم

يك قدم و يا يك دَم

 تمام فاصله اين است ،

ليك بين ما درّه

 

چه آشنا و چه سرحال

پر گشودم و بال ،

ز رنگ كالِ زوال

سوي روشن سيالِ حس يك قطره

 

منم چنان نگران

سوي قِلت دو جهان

كه وا كنم دو پر و  برجَهَم ز بام زمان ،

ولي به خاطرم آيد

چرا مرا پرنه ؟

 

 

       شبانه ۲ 

شب است و من تنها 

بسان هر شب و آه

ازين ذبيح نحيف

از آن بت زيبا ،

گرفته از غم دوري دل شكيبايي

 

شب است و باز بوي عشق تو

چه تُرك تاز گشته رشك تو

و اشك من به جشن چشم تو ،

چكد چكد چكد به جاي لالايي

 

چه آتشي است به جانم از دَمَت ،

چه بي حصار قلعه دل از غمت ،

به انتظار آن سوار كه از غبار بردمد،

بَرَد به يغمايي

 

چرا نواي تو مي آيد و

 نداي تو مي خواند

 اين خراب مانده جدا را ،

ولي تو مي نايي ؟

 

و من چه مي آيم و هر شب ،

و زار مي سوزم و در تب ،

ببين چه مي مويم و بي حد ،

تا تهِ توانايي

  

 

             شبانه ۳

 بيدقي سياهم

دورم از سپاهم

يك قدم ز راهم

مانده تا رَهَم ز همه

 

يك قدم به وسعت من

از وجود تا به عدم

مانده تا رها بشوم

زين حيات يك قدمه

 

آخر از هبوط زمين

وا رَهَم چنان فرزين

ره برم به هر سو هين

شه شوم اگرچه هنوز

مانده بيدق اين بدنه

 

دست من پر از خالي

بيدقي كه ديگر نِه

هم وزير و هم شه نِه

بيرق است و بيدق نِه

بيرق است و آزادي

رقص باد در شادي

و رهاترین مهره

 

خانه اي دگر مانده

آخرين و دورترين

سَر ترين و سور ترين

مَنَش ايستاده در كمين

و شهش بروي من بسته

 

اي شه سپيد و سياه!

ره ده اين سياه و بيا

امشبي درين شطرنج

بگذران ز شطّ ِ رنج

اين سپاه يك نفره

 

 

        شبانه ۴

 شب درازست و مملو راز

همه در خواب و من به نياز

پنجره باز و باد شب طنّاز

مي سرايد به گوش من با ناز

عاشقانه هاي نيمه شبه

 

شب ترانه هاي گنگ و غريب

از پريزادگان و شاه نجيب

از رها گشتگان ز برج مجاز

شب ميخانه هاي شهر سپيد

كَنَد ز شوق قلبم از سينه

 

خنك آن دم كزو شوم لبريز

صورتم سرد و زرد و از نم خيس

اشك شوق مرا صبا ببَرَد

به تبرك به سوي هر جاليز

تر كند مشام هر تشنه

 

با صبا همنوا شدم يك دم

و پريدم رها شدم از غم

رفتم از نردبان حس بالا

در فضايي ميان بود و عدم

اينچنين گفت با دوصد غمزه :

 

« راز پر زدن پر نيست

اوج يك كبوتر نيست

ذره گشتن و بستن

چشم را و منتظر ماندن

باد را صبور رقصيدن

تا به مهر چرخيدن

و سبكتر شدن ز همه »

تهران - شامگاه دوشنبه 10/12/1388

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« ای انسان ... »

 می گذرم از

رشته های زمان و فضا

هاله های اشیاء

پرده ای از علّتها ...

       * * *

یخ فروشی هستم

گرم بازاری داغ

چنگکی در دستم

نعره هایم به بلندای افق

 چشمی بر خورشید ، 

چشم دیگر پی آبی که چکد از نوک سرمایه ام ، یخ .

 

واژه ای می روید

از دلِ دالان های ذهنم ، در بازار

و دژم می گوید :

« یخ آوردم ، یخ !

-  فریاد بزن ، بخروش   -

« آی کائنات !

-  رساتر    -

« آی ، یخ آوردم !

        * * *

 می دود در بازار

امتداد نگه مضطربم

پشت سر یک دیوار

 

وای اگر بنشینم ،

و بمانم در بندِ عادت پیر ،

شام با روحِ گرسنه چه کنم ؟

        * * *

 آفتاب بازار

سخت می کوبد بر ذهن نزار

و غم یخ هایم ...

 آه وقتم تنگ است

و چه بسته پایم .

 

انعکاس واژه

پیچد اندر دالان :

« بشنو ای انسان

« غافله در راه است

« ماندن یعنی خُسران  خُسران  خُسر...

        * * *

باز می گردم

پرده ای از علّتها

هاله ای از اشیاء

رشته های زمان و فضا ...

 اینک من ،  آنک راه .

تهران - صبحگاه پنجشنبه  14/08/1388

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

                                              « به نام او »

به نام او كه جز او نيست در دل                         كه هوش افزود بر تركيبي از گِل

به نام او كه اكسير وجود است                          و جز او بود در عالم نبودست

به نام او كه هستي قوت ازو خورد                    كه هر جنبنده اي خود بود ازو برد

به نام او كه هر كس با زباني                          بيان دارد ز اوصافش نشاني

يكي از راه علم از او سخن گفت                      وِرا موجي به درياي عدم گفت

كه پيش از غرّش مهبانگ اول                          تموّج از دم او شد محوّل

يكي در فلسفه از وي نشان ديد                     به زنجيري ز علّت هاش يابيد

يكي ديگر ز انديشيدن آورد                             دليل بودن و از نو بنا كرد

يكي دنياي دون را رنج مي ديد                       و در زين دور رَستن گنج مي ديد

يكي با نسبيت راز از تو برداشت                     تو را از طاس اندازي جدا داشت

يكي با خط و خال و چشم و ابرو                      حديث تو فرو خوانَد ز يك سو

ز سويي زاهد غير ريايي                                كه در دين يافت راه اين رهايي

يكي راه تو در اخلاق مي جست                     يكي از نيك و از بد دست مي شست

هنرمندي تو را در برگ گل ديد                         چو بلبل رازهايت را سراييد

يكي چون شمع مي افروخت از درد                 به سوزت ساخت و دم  بر نياورد

يكي ديگر به افسون و فسانه                        نهان كرد آنچه بود از تو نشانه

يكي چون من تو را از عشق بشناخت                وجودش را پي عشقت فروباخت

                             *  *  *

بگرديديم اندر كل آفاق                                بسي گشتيم در اعماق اوراق

سخنهاي فراوان از تو ديديم                         و بس برهان و علتها شنيديم

فروخوانديم از تو نكته بسيار                       ولي چون خر فرو مانديم در كار

بجُستيمت درين ويرانه دنيا                        و كاويديمت اندر عمق اشياء

من سرگشته آخر در درونم                        تو را ديدم كه مخلوطي به خونم

تو را ديدم كه در هر ذرّه بودي                    به حدّي كه گمان بردم نبودي

تو را در ناله هاي ساز ديدم                      تو را در ذهن شاعر باز ديدم

تو را در ترس هاي زشتكاران                     تو را در نم نم زيباي باران

تو را در واژه هاي شاعرانه                         و در لبخند هاي عاشقانه

تو را در گريه هاي هر شب خود                 تو را در اشكهاي نم نم خود

تو را در يك غزل وقتي كه مي بُرد              دلم را تا به سرحدّي كه مي مرد

تو را ديدم كه مي خندي به حالم              به سرگرداني و بر ذهن كالم

تو را ديدم دگر خود را نديدم                     و پنداري كه از خوابي پريدم

و زان پس من جوان گشتم به يكبار          نه دلتنگ و نه غمناك و نه بيمار

تو را ديدم ز يادم رفت هرچيز                   كه خواهان از تو بودم سالها نيز

به چشم من كجا آيي كه خود چِشم         همه جان از تو دارد نه ازين جِسم

تو را ديدن مثل از قحط واژه است              و از ديدنت ، بوييدن مراد است

تو را بوييدم از دنياي اطراف                     و كوته گشت راه قلّه قاف

تو را بوييدم و تر شامه گشتم                  تنم شد جان و از تن جامه هِشتم

تو را بوييدم و از خود رميدم                     شدم بي فرقه و خرقه دريدم

تو ديدي كس به بويي مست گردد؟          ز ريحاني جهانش رقص گردد ؟

من آن مست خرابم كه به بويي              دلش را باخته بي هاي و هويي

                              *  *  * 

خدايا مست هستم ، مست تر كن         مرا زين ره كه هستم ، پست تر كن

برقصانم ، بپيچانم ، بخندان                   كمك كن بُگسلم اين قفل و زندان

خدايا تن مرا زندان بگشته                    ز غربت داغ ها بر جان نشسته

خدايا جان بگير و جام مي ده                بسوزان و به جان فرجام مي ده

خدايا بي كسم ، كو همنشيني؟          به جز ديوار كو ما را  نديمي ؟

خرابم ، عاشقم ، فرياد از اين دل           بداده عاقبت بر بادم اين دل

مرا بر باد ده ، بر باد خواهم                   گنه بستان كه اين تن شد گناهم

خدايا عاقلم ديوانه ام كن                    به جامي رند و مست و واله ام كن

خمارم ، مي  كِشم ، ميخانه ام كن      بيافكن آتشي بريانه ام كن

دلم افسون شده ، افسانه ام كن         براي سرخوشان ، پيمانه ام كن

                              *  *  *

خدايا كاغذم ، خيس از سرشك است         تو را سوگند بر آنچه نبشته است

كه ديگر طاقتم سر رفت و جانم                 نمي گنجد در اين زندان نامم

خدايا كاسه صبرم سر آمد                       نگارش آفت چشم تر آمد

تمامم كن خداوندا ، كه دستم                  نمي آيد پي اين ذهن مستم

تهران - ششم آبان ماه 1388

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« كاشكي مي آمدي »

 كاشكي مي آمدي امشب !

كاشكي مي آمدي همچون سرودي دلنشين بر لب

         * * *

با امروز ، من چندين هزاران سال و يك روز است بي تابم

با امشب ، من شبهاي بسياري است با روئيات مي خوابم

بيش مي جويم ، هيچ مي يابم

 

ترسم از اين است كآخر تو نيايي و بيايد جان من بر لب

كاشكي مي آمدي امشب ...

         * * *

اي كه مي داني تو را گويم

و مي خندي بر اين هزيان سرايي ها كه مي مويم

اي كه خيلي خوب مي داني، كه بي تو شور و حالي نيست در سازم

اي كه با يادت قمار عشق مي بازم

كاشكي مي آمدي، تا صبحُ مي ماندي در آغوشم

كاش نجوايانه مي خواندي سرود عشق در گوشم

كاشكي مي آمدي با ساغري در دست

مستِ مستِ مستِ مست

كاشكي مي ريختي تا صبح و مي رقصيدي و مي بُرديَم از دست

من گريبان چاك و دل چالاك

مي كشيدم در برت بي باك و

خود را مي رهانيدم ازين تن سردي غمناك

ازْ اين بغض آغشته به آهِ شرجيِ نمناك

و مي گشتيم آنك تنگ در آغوش هم در بي كراني پاك

و مي بردي مرا از خاك تا افلاك ...

          * * *

فاش مي خواهم كه فريادي دِژَم از عمق روحم بركشم

با درد و سوز و تب

و آرَم نام تو بر لب

و گويم : « كاشكي مي آمدي امشب ... ! »

تهران - شامگاه دوشنبه  13/07/88

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« نیایش »

تو را قسم به بهار

که بر دل این تشنه رمیده ببار ...

 

ببین شکوه شکوفه به شاخسار جوان

بخوان حدیث تازه شدن را ز جنگل و باران

حکایت سلامت گل ، سلام کوهستان

روایت صلابت عشق از زمین و آسمان ...

 

درین خجسته زمان و شکفته روزگار ،

دعای این دل مشتاق را فرو مگذار :

 « تو را قسم به بهار ،

« که بر دل این تشنه رمیده ببار !

 

تهران - عصر جمعه  30/12/87  (دقایقی مانده تا تحویل سال –  تنهای تنها)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« افسانه دريا و نهنگ »

 من از ديار تنهايان غريبم

و تو از تبار شهروندان خواب زده

 

ما را دريچه چشم است آب گرفته

و سراچه عقل است خواب گرفته

 

ديوانه ام مخوان، كه به ديار عاشقان

سوار تكتازم و عروس طنّاز

اگر چه در شهر شما غريبم و

به زيور شما نمي فريبم .

 

سود و زيان و سرمايه تان مَجاز

ما را كه در آبيم ، به سرابيمان چه نياز؟

 

بنگر كه نه مرد جنگيم و نه اهل فرهنگ ،

نه تاج غرور بر مي داريم و نه داغ ننگ ،

مستيم ز باده و به رقصيم ز چنگ ،

افسانه تنهاييِ دريا و نهنگ .

        *  *  *

 ما در ره عشق سر و دست افشانيم

آغاز حقيقتيم و نقطه پايانيم

هم مسلك كافران با ايمانيم

از تيره وارثان آن پيمانيم .

 

بنگر كه به سازِ مان فلك مي رقصد و ز نمازتان علف نمي لرزد!

شهسوار خيالاتمان به تجلي مي آيد و

واقعيّات جلي تان به تلنگري مي ميرد !

        *  *  *

آري ،

اگر چه تنهايم ، روزي

باز خواهم گشت به ديار خويش

و باز خواهم برد حكايت بي مهريتان را به شهريار خويش :

« كه گروهي بودند در بند منيّت مجازين گرفتار

زندگانشان بر دار

مردگان را قرباني نثار ،

خرقه پوشانشان ريايي ،

عاشقي شان بهر درآمد زايي ،

آيين هاشان كذايي ،

فرياد از اين همه گمراهي ... »

        *  *  *

پس آنگاه ، شهربانوي قصّه پرداز

آخرين پرده اين نمايش جانگداز

را به شكوه خواهد چيد

و طومار توهمات تان را درخواهد نورديد.

 

آنك ، من ، و ديار ياران .

تو ، و تبارت ، سرگردان ...

تهران - غروب جمعه  16/12/87

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

« وقتشه »

 خيلي وقته روح من حامله هست

احتمالاْ ، آره ... ديگه وقتشه

نمي دونم ...

اين دلش مي خواد بزاد ؟

يا اون دلش ميخواد بياد؟

نشون اومدنش اين دردشه

شب كه مي شه هي لگد مي زنه تو ذهن آماس كرده من

نمي دونم گشنشه ، يا تشنشه

راه ميرم ، شعر ميخونم ، ساز مي زنم ، مي خندم .

ولي مگه ول ميكنه

نمي دونم چي ميخواد ؟ چه مرگشه ؟

        *  *  *

گاهي وقتا مثل بچه ها سرش داد مي كشم

بعد خودم مي خندم

اي بابا تقصير اون ديگه چيه؟

اونم اون تو سختشه

 

گاهي مثل احمقا به خود مي گم :

يك كمي زور بزنم ،

يك كمي زار بزنم ،

يا كه اين كله پوكم و به ديوار بزنم،

يا يه جور قورتش بدم ، هضمش كنم

اون چي كه واسم نمونده صبرشه

        *  *  *

آخ ، ولي وقتي بياد ،

دور غصه سر مياد

خونه رو ستاره بارون ميكنه

باغچه رو عين گلستون ميكنه

دل من هر چي كشيده بسّشه

 چشاي خوشگلش و وا مي كنه

دنيا رو خوشگل و زيبا ميكنه

 

آخ اگه بزرگ بشه ...

من و اون باهم چه حرفا كه داريم

من و اون باهم چه جاها كه بريم

 

آخ بازم وُول خوردش، لگد زدش ،

انگاري جاش تنگشه

        *  *  *

گمونم گوش وايستاده ، 

حرفاي ما رو ميشنفه .

 

هي ! ...

تو كه داري دردامو حس ميكني

لحظه هامو با خودت نصف مي كني

مي بيني ذلّه شدم از انتظار

ديگه اينقدر اشك مارو در نيار

بيا ديگه ، وقتشه ...

تهران -ساعت 11 شب چهارشنبه  14/12/87

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

 

« هست در شهر كسي؟ »

هست در شهر كسي

كه به ديوانگي ام شُبهه بَرَد؟

من كه تا باز نكرده دهنم

بوي مشروب ز خود مي پاشم

 من كه خوشحال ز بي مقصدي ام

هرزگانه به هوس مشغولم

و ز بس شنگولم

مي گشايم قفس سينه خود را هر صبح

و رها مي سازم

جوجه هاي پرِ پرواز درآورده زيبايي را

كه به آواز بهار

سخن عشق به هر پنجره بسته نمايند نثار

تا درين شهر ببينند همه

كه من ديوانه

در چه سرماهايي

مي گشايم در ِ دل 

   *  *  *

آه از سردي شهر

مردمان عاقل

و فضيلت هاشان

من كه مستم چه غمم هست ز سوزِ سرما ؟

آه آتشناكي ، مي كشم بهر شما 

كه چه هوشيارانه لحظه ها را كُشتيد

و

جوجه هايي را كه

مي توانستند روزي باشند

همچو من سيمرغي

و بَرَند از سر آيام شما را با خود

سوي خمخانه لذت و صفا

سوي شهر نَدَب و عشق و فنا

   *  *  *

گاه در جذبه پر رنگ جنون

به خودم مي پيچم

كه دگر بذر نپاشم در خاك

و دگر جام ننوشم با كس

و دگر جوجه به پرواز نياندازانم

و دگر ها و دگر ها  ، زين پس ...

 نه!

دلم مي سوزد

بهر آن مرغك خوش برگ و نوا

كه ز سوزِ سرما

بي رمق مي افتد ، در بازار

زير چرخ اتوبوسي كه به سرعت مي بُرد

كارمندان عبوسي را او

سر كار و تكرار 

   *  *  *

آه از سردي شهر

باز اي وَل به جنوب

- اندكي گرمتر است -

يك به صد جوجه اي از تخم برون مي آيد 

 

من نمي دانم من گم شده ام يا اين شهر ؟

و نمي دانم درصدِ الكل در خون نشيطم چه حد است ؟

من فقط مي دانم كه بسي خوشحالم ،

راضي ام ، سرحالم ،

و همين بهر من ديوانه

بهتر از صد سخن و افسانه ...

   *  *  *

پس بيا فردا هم

درِ اين باغ گشاييم و هِبـه گردانيم

مرغ ها را به هوا

 من كه مي انديشم تا فردا

جوجه هاي خوشحال

چَپَرِ باغم را مي شكنند.

آه ، پس تا فردا ... .

تهران - پنج شنبه  26/10/87

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر 

« فرداي تو »

چشمان تو بگشود بر من روزني از راي تو

زان روي مرغ دل چنان پر ريخت از پرواي تو

 

شيّاد دل شيدا شد و از شيد و از شك شسته شد

صياد خود صيد آمده از سحر و از سوداي تو

 

زافسون چشمت مبتلا شد اين دل و غرق بلا

شد بي دل و بي خواب از  لا لاي  تو

 

دنيا از آن روزن چو گِل آمد به استفهام دل

از دين و از دنيا بُريد و رفت در دنياي تو

 

اي كاشكي چشمان تو روزي به جاي چشم من

بنشيند و زان بنگرد دل بر قد و بالاي تو

 

چشمان زيبابين تو، و اندام رقص آگين تو

بنگر چه بيند ديده زان زيباي، در زيباي تو

 

من مست گشتم زين تصوّر كاشكي جام دگر

مي ريختي تا غرق گردم در تصوّرهاي تو

 

دستم بدون من رود ، در جان كاغذ مي خلد

بنگر كه حال دل شود چون از تطوّرهاي تو

 

اي مطرب انگاري كه من امشب ميان انجمن

از لوليان بهتر چَمَم از زير و از بالاي تو

  

جامي دگر اي ساقيا، چشمانت مي گويند " لا

امشب برو فردا بيا"  ، مُرديم از فرداي تو

 

روئياي ما فرداي تو، فرداي بي فرداي تو

سوديم از سوداي تو، اي وايِ ما، اي وايِ تو

تهران -  چهار شنبه  18/10/87

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« حيراني »

من و مجنون و باديه ها

منم و ليلي است و اين صحرا

 منم و يك دل بيابان گرد

من و فرهاد و پتك و صخره سرد

 من و وامق، و آب ديده ما

كه رسول است بر خط عذرا

 منم و يك جهان زليخايي

و همان عاشقي و رسوايي

 منم و عشق و چشم خواب زده

من و شب ، ساغر شراب زده

 منم و مستي است و حيراني

هر سه باهم به كوي ويراني

       ***

كوي ويراني ام چه افسون كرد

منِ من را ربود و مدفون كرد

قطره قطره چكاند و هيچ نماند

ذره ذره به باد داد و تکاند

 

آخرين بار من كجا بودم؟

به كدامين نگار خوش بودم؟

زكدامين شراب مي خوردم؟

به كدامين زمين مي آسودم؟

ز چه ره ذره ذره فرسودم؟

و كدام ذرّه من بودم ؟

       ***

جُستم و نماند جز تو در بدنم

و من از من برفت و اين نه منم

آنك اين بي خودي و بي مايي

پس از اينم تويي و تنهايي

پس از اينم سكوت و مُهر و دهن

پس از اينم شكسته باد قلم

تهران - چهار شنبه  22/08/87

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« از تو دل نكنم »

و تويي سرترين غزلم

و تويي آخرين ازلم

و تويي جام پر عسلم

و منم آنچنان كه تويي

و تويي آنچنان كه منم

به خدا از تو دل نكنم 

      ***

بنگر بي زبان شده ام

و چه بي خانمان شده ام

بنگر آسمان شده ام ،

بي كران شده ام

و نبين اينچنين شده ام ،

آنچنان شده ام

بنگر حال زار دلم

و بخوان نقش آب و گلم

و بدان از تو دل نكنم

      ***

اگرم همچو عود كني

اگرم جمله دود كني

و اگر گَردِ مرده ام را به رود كني

و اگر منهدم تو اين تار و پود كني

تو بدان شكوه اي نكنم

زجه اي نكشم

ناله اي نزنم

و بدان از تو دل نكنم  

      ***

اگرم سر به دار كني

وگرم زار زار كني

وگرم شام ، تار كني

بد هوار كني

داغ دار كني 

وگرم يار غار كني

وگرم پر نگار كني

راهوار كني

به خدا جز تو دم نزنم

و بدان از تو دل نكنم 

      ***

اگرم تيغ بركشي

ظالمانه كُشي

يا به خاك و خون ، يا به دار كشي

يا بر آتشي پر شرار كشي

بكني بند بند تنم

بكني ذره ذره مرا

و كشي آن سوي عدمم

تو بدان عاشق تو منم

و بدان از تو دل نكنم

        ***

اگرم پر جنون بكني

وگرم غرق خون بكني

وگرم سرنگون بكني

واژگون بكني

لاله گون بكني اين دل پكرم

وگرم از زمين و زمان بركني اثرم

تو بدان از تو دل نكنم

به خدا از تو دل نكنم ...  

تهران- صبحگاه 22/08/87

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« شطرنج »

بازي نگاه من و تو

مثل شطرنجي بي پايان

شاه چشم و رخ رو در رو

در زمينه اي از زمان

       ***

روزهاي ابري و سياه

با دو چشم خيره به راه

صبح هاي سپيد اين بازي

و تلاقي لبخند و نگاه

      ***

مغرور و گاهي مسرور

بس حرفها در دل مستور

نرسيدن هاي بي پايان

نگرفتن از دل دستور

      ***

و دراين سكوت جادويي

روزهايي كه لِه مي گشتند

صبح هايي كه مي شد باشند

خانه هاي سپيد اين شطرنج

       ***

اين سپيد و سياه تكراري

مهره چيني محتاطانه

خسته ام از اين همه ترديد

بايد گذشت از اين خانه

 

خسته ام از اين همه ترديد

بايد گذشت از اين خانه ؟ ...

 تهران - صبحگاه دوشنبه  11/09/87

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« سِرّ ِ ساز »

 چه نوايي است كه از ساز برون مي شكفد؟

روح را مي كشد از شوق به خون

مي برد تا دل يغماي جنون

رقص پر رنگ سكوت

رنگ بي رنگ درون

       *  *  *

من و اين سازِ قديم

چه صفاها داريم

در حريم دل خود

غرقهء يك حرميم

فارغ از آتي و دي

روي بال اكنون

و حضور و شادي

        *  *  *

چشمها موج صدا را به فضا ،

تا افق مي پاييد

و صدا بال لطيفش را بر نرمي روح ،

بي كران مي ساييد 

       *  *  * 

انعكاس مضراب

در سراب سنتور

عشوه گر مي آيد از آن دور

و طنين هر نت ،

 مي نشيند چون تير ،

در دل خاطره ، ياد

و تصورها هم

همه تن داده به باد

و فقط من ماندم

بي نفس بي ابعاد

آنك انبوه حضور و واحه

و هم آوايي نور و سايه

رنگ هايي چه زلال

تيره و روشن و كال  

و فناي انسان

در سكوت اذهان،

ملكوت اشياء ،

و خدا در همه جا

در من و ساز و نوا 

       *  *  *

اي قناري برخيز

ساز خود را كن كوك

و رها كن خود را روي امواج نوا

و هم آوايي كن در من ، تا اوج خدا

برو تا عمق ازل

تا بخواهي پرواز

رقص و عرفان و غزل

آشنا هست دلم با اين راز

  

چه هم آهنگي مستي زايي !

چه دل آرامي بي همتايي !

چه سكوتي است ميان دو صدا !

چه فضايي است فراخ !

چه هوايي است ، هوا !

       *  *  *

من و اين ساز و قناري

همه را مي نوشيم،

و نمي گوييم با كس، اسرار

مگرش فاش كند لرزش تار .

تهران- صبحگاه 20/08/87

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« یکی بود یکی نبود من – قسمت دوم »

آره می گفتم از روز های تکراریم

آره می گفتم از شبهای بیماریم

گذشت اون روزگاران هم

گهی زهر و گهی مرحم

نمی خواستم که عادت کرده ای باشم

به آن روزانه تکرار مصیبت بار

به آن آهنکده ، آن خار نامش کار

شبا ، برنامه ریزی

کار اول ،  کار دوم ، کار سو...

ناگهان تیری به قلبم کرد آن نایار

من و برنامه آزادی از آن قید

من و هر روز پر مشغولیت ، حتی شبای عید

من و کلی بدهکاری

من و شبهای بی خوابی

من و یک کوره آدم پزی ، کش پخته می گشتم

      *  *  *

تفکر ، روزها ، شبها

چراها و چگونه ها

بسان اشتری کز یک دگردیسی

سر از قنداق نوزادی زده بیرون

دویدم در پی معلوم و نا معلوم :

کوارک ، میدان هیگز و عصر کوانتوم

خدا و علم ، جهان های موازی

خرافاتی که ملحق شد به ذهنیات یک تازی

مدار ، میکرو و دنیای غریب تکنولوژی

خود و نا خود ، شگفتیهای گنگ سایکولوژی

 و شعر - آن را که می خوردم -

و می نوشیدم از جامی که پر می گشت در روئیام ،

به دست حافظ و سهراب و سعدی ، رومی و خیام

      *  *  *

برادر ، موسیقی ، گیتار

ملودی های زیبا ، هارمونی ، اشعار

پدر ، مادر ، تماس تلفنی هر هفته ای یک بار

دویدن های بی پایان

نتیجه های اندک و طرح های بی سامان

و آن تکرارگاه آهنین ، همچون دژی بی جان

       *  *  *

خلاصه هر چه می گشتیم ، کمتر می رسیدیم

در این اوضاع صدای طعنه از هر سو شنیدیم

و آن کوره کزو هر دم قویتر آتشی را می چشیدیم 

و بر الوان آن ، چشمانمان را خوب ساییدیم

ولی کم کم حجابی داشت از دیده جدا می شد

و رازی بس قوی با ذهن گنگم آشنا می شد

نداهایی فراذهنی در اعماق جانم پر طنین می گشت

و علت های اشیا پرده پرده بر ملا می شد

       *  *  *

چه شیرین بود و رویایی ،

چه زیبا و تماشایی ،

به قول شاعر مرحوم :

« رفتم از شهر خیالات سبک بیرون »

و می فهمیدمش کم کم

مفاهیمی عمیق از جنس

بی باکی و یا بیگانگی را

و یا زیبایی و تنهایی و فرزانگی را

و تازه معنی جمعیت اضداد را کش سالهای پیش خواندم ، نیک دانستم

قِران منفی و مثبت

و یا معنای نیک و بد

و تفسیر شگرف آفرینش بعدِ یک بیگ بنگ

ازل های موازی مستتر در هر دم از دوران

بزرگی جهان ، کوتاهی ادراک ما از آن

و تفسیر قشنگ خوبی و زشتی

در اندام سحابی های آسمان

چه زیبا بود دنیای عمیق علم

و زیبا تر از آن دنیای دیگر ، نام آن عرفان

و با چشمی گشاده خوب می دیدم

تصاویری از یک نقطه ذهنی

که از تندی سیر خود

ذرات نمادینی به فقر یافته هامان هبه می کرد

و می گفتت که بس راه است تا ژرفای این دریای نادانی ، گردد پست

       *  *  *

و با چشمان خود دیدم ، که دو تنها دو تا یک هست

و هر چه هست آن یک هست

بسان رودی از واحه

- مانند همان نقطه -

و تا دیدم ، خندیدم

خندیدم به هرچه چنگ و خرچنگ است

به هر چه جنگ و نیرنگ است

      *  *  *

و دانایی

چه سمفونی زیبایی

همه یک ها ، دست اندر دست هم در رقص

ولیکن من کجایم پس ؟

نمی دانم ، چندی هم پِیَش گشتم ،

نفهمیدم کجا گم شد ،

و چون نامی نداشتم ، نام من  " جزئی زمردم "  شد

و شادی ، سازش و هارمونی اشیاء

و رقصیدن با یک ها در انبوه اندک ها

و چرخیدنِ اجزا از سر مستی ،

در دور سرم مانند یک بیضی

و عشق از فرط زیبایی ، ...

       *  *  *

آری آری ،

بدین گونه شده تا لحظه جاری

سفرنامه این بی نام هرجایی ...

پایان فسمت دوم –   تا بعد ...

 تهران  -  28/11/1386

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« ملاقات »

 شاعرك !

باز كن آن پنجره را

بگذارش كه صفايي بكنند

اين دل خسته و اين حنجره را

بگذارش كه بتابد خورشيد

و بيايد گرما

    *  *  *

بود ناي بي ناي

گاه ، آغشته به صوتي مغموم

بي رمق نامفهوم

زمزمه مي كرد، اما

كم و كَم انگار ناكوكي اين نغمه نا

داشت مي رفت كه آواز لطيفي گردد

از نويد گرما

اين لب يخ بسته

مي شد اكنون گلگون

چون صداي نفس عاشق ،   

ــ  بي آنكه بگويد حرفي ــ

مي شد اينك كلماتش موزون

     *  *  *

آه ،  بنگر !

شاعرك ، هان بنگر !

 مي چكد از نوك قنديل شعور

زتلاقي لطيف خورشيد

قطره قطره واژه

گرم مي افتد بر بستر خاك

وه چه سرسبز اين خاك

وه چه جاري اين آب

مي رود تا به سر جوي كلام

به همانجاهايي

كه نكردندش گل

يا كه ديدند درو

گذر عمر و گدازيدن دل

تا به ركنابادي

–  خارج از آبادي –

كه فضايش همه بوي باده

و در آن حلقه عشقي بر پا

مي نشينند به اوراد و نماز

فارغ از سجاده

     *  *  *

ناگهان در شكن سير زمان

در بي گاه

خون سرخ خورشيد

پي رقصيدن و پيچيدن در

كلك تيز قنديل

مي شود پرده دران

مي چكد در يك جام

تا بنوشد از آن

شاعر و مست شود،

دست افشان ...

     *  *  *

شاعرك شكرت كو؟

برجه و پاي بكوب

به گمانم يك عمر ،

 بوي شادي و شراب از سخنت برخيزد

 شاعرك ذكرت كو؟

«گو بتاب اي خورشيد

« گو برقص اي مهتاب

« گو بخند اي اميد

تا يخ جان نيفسرده من

قطره قطره بچكد با واژه

 قطره قطره بچكد بي واژه

« گو بخند اي خورشيد

« گو برقص اي مهتاب ...

 تهران -  سه شنبه  18/11/86

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« روح آلوده »

رفتی و بد کردی و با ما ننشستی و جامی بزنی

برمن و بر حالِ خرابم یک سرد آهی بزنی

 

از تو و عشق تو همین بس، ماندست عکسی در دست

یک جرعه و جامی از می ، تیری که به جانی بزنی

 

من خسته و پربسته و مست، ته جرعهء جامی که شکست

تو سنگدل در این قصد، ننگی که به نامی بزنی

 

حیف از همه عشقی که بشد، حیف از همه عمری که گذشت

رفتی و گذشتی و شدی ، بی آنکه نگاهی بزنی

 

در چهار سوی هفت اقلیم روحی چوتو آلوده نبود

بی فایدستت تعمیم ، جسمی که به آبی بزنی

تهران  –  زمستان 1384

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« ساحل »

 من و تو در ساحل

دست در گردن هم

پای هامان در آب

با دلی پر ز امید

رنگ شب را که پرید

روی صبحی که رسید

هر دو با هم دیدیم

       ***

عکس سرخ خورشید

کم فروغ و زیبا

در دل آبی آب

طرح نور و امواج

من و تو در رویا

توأمان و موّاج

عشق را رقصیدیم

        ***

چه تماشایی بود

عطف دریا و نسیم

اوج با هم بودن

آه ، دنیایی بود

من و تو می خواندیم

از خزانی که گذشت

از بهاری که رسید

و خدایی که رساند

و گره خورده به هم

پای هامان در آب

گرمی دل هامان

سردی شنها را می تاراند

        ***

و من وتو راندیم

اسب یکرنگی را

تا ته آبی آب

تا صفای خنده

تا سرای مهتاب

        ***

دو قناری و قفس

محو در معنی ما

هُرم وحشی نَفَس

پر طپش بی پروا

فارغ از هر غم و غم

فارغ از هر دوی ما

 چالوس – بهار  1384

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« یکی بود یکی نبود من – قسمت اول »

 یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

میون یه شهر دور

زیر خورشید جنوب

از لب ساحل و آتیش تو شبا

دریا و پرنده ها

روی شنها زیر آفتاب

زیر سایه کُنار

مُشتا ها و ماهیا

خنده ها و شادیا

دل ، خودش رو می شناخت

روی اسب سرکش نوجوونی

سوی پوچی می شتافت

 من و دل راهی شدیم

واسه دریاهای دور

مثل یک ماهی شدیم ...

             *** 

چه روزایی و شبهایی

تو هیاهوی کلاس

بچه های آس و پاس

غروبا  توی محل

خنده های الکی

رویاهای بچگی

توی خونه اما

گاهی روشن ، گاه تاریک

مسجد اما زورکی

موسیقی ، یواشکی

 

آخ چه روزگاری بود

سر سفره بی دلیل

دعواهای بچگي

مادر و دلسوزیش

پدر و گیر سه پیچ

حتی به کتاب و به نوار و ریش

 داستانهای هدایت

فکر اما بی نهایت

غرق کامو ، محو کافکا

فهم در حد کفایت

شعرای زیبای خیام

پوچی ، بیگانگی ، عصیان

حافظ اون خنیاگر پیر

فروغ و سهراب و اخوان

عشق موسیقی و خوندن

فکر تو خونه نموندن

 

هی زمان میگذشت و من بی دغدقه

رسیدم به روزای دانشکده

 آخ ، چه روزایی ، چه اوضاعی

عجب بی پرده حرفایی

بازم بگو مگوهاي من و بابا

سر یک کلمه غوغا :

یه روز دعوا سر دین بود

یه روز ملّا و پول نفت

یه روز کتابهای ضالّه

یه روز گیتار لو می رفت

             *** 

زدم بیرون

یه مدت در پی یک کار

شبا خوابگاه دانشگاه

من و عشقِ صدایِ دلکشِ گیتار

من و نیچه ، من و زرتشت

من و آنسوی نیک و بد

منِ بی غم ، منِ بی عار

روزا دانشکده ، بی درس

غروبا کار

شبا عشقِ کتاب و موسیقی و بحث

سرِ حافظ ، سرِ شاملو ، سرِ بودا

یه روز از کفرِ مولانا

یه شب عرفانِ انیشتین

یه روز تاروت ، یه شب ثورا

یه روز مفهوم سنتز بین اهریمن و اهورا

کوانتوم ، تارهای مرتعش ، سمبلگهِ رویا

یه شب موسیقیِ کیهان

یه روز هارمونی اشیا

 چه روزایی ، چه شبهایی

چه یارانی ، چه دنیایی

هی ....

 

گذشت آن روزگاران هم

گهی زهر و گهی مرحم

و یاران فدایی ، زیرِ سایه ، رو به یک دریای رویایی

             *** 

پس آنگه خواستیم از دسترنجِ خویش برچینیم

که ناگه خویش را چون ابلهان در عمقِ نان دیدیم

زدیم از شهر رویاهای خود بیرون

سوی تهرون

این بنبست نامفهوم

من و یک کار خشک و ذهن ناباور

ولیکن پولِ خوب و خنده مادر

من و تنهایی هر شب

من و آهنگ های پر طپش ،

اشعار و اوجِ تب

 

من و هر روزِ تکراری

من و تشویش و بیماری

منِ بی دغدقه ، بی یار

من و گیتار و چند دیوار

منِ خسته از هر روزِ عین هم

من و شبهای تهران هر دومان سردرگم و مبهم

و گاهی چند یار همنشین در محفلی بی غم

 پایان فصل نخست

تهران – زمستان  1383

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

« راز چشمانت »

 

رمیده آهوی تنها درین خزان زده  دشتم

درین بهشت مشوش به عشق چشم تو گشتم

 

 در عمق چشم سیاهت به گِرد آب حیاتم

به عزم جستن رازت ز کائنات گذشتم

 

بیا حکايت چشمان خود ز دفتر دل پُرس

که نکته ها ز جمالت بر این کتیبه نوشتم

 

 ببین که غصّه کشیدست قد چو سرو رشیدی

ز اشک و دانه عشقی که در فراق تو کِشتم

 

اگر تو را گذری شد ز سنگ فرش اتاقم

نهان بپرس چه شبها که تر شدند ز اشکم

 

 زمانه آتش نمرود گشت و دل خلیل اسیری

که با گناه تو در آتشم ولی به بهشتم

 

حدیث ما و غم تو حدیث تشنه و آب است

ببار نم نمِ باران! بر این کویر که خشکم ...

 

بندرعباس – زمستان 1377

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  | 

 

« چنانم مست کن ... »

 چنانم مست کن یارا که نشناسم من و ما را 

 که ما من را رها گرداند و من عقل تنها را

 

بیا جامم چنان پر کن که جانم را به لب آرَد

پس آنگه لب بنه بر لبّ و بستان جان لبها را

 

چنان دریام میگون کن که از موجش شرر خیزد

که کرده آتش عشقت مذابین آب دریا را

 

چنانم محو ساز از خویش که نشناسیم خویش از هیچ

و یکسر شور و شر گردیم پندار تماشا را

 

ببین اینجام و این جامم ، بریزان باده بر جانم

بسوزان پخته کن، خامم ، نمی بینی تمنّا را ؟

 

گدای چون منی آمد به دریوزگی سلطان

چه آوردست جامست این و یا رطل است صهبا را ؟

 

تو ای زیبا رخا ، یارا! به امیدی مَهِل ما را 

که آنی هم بود سالی ، چه جای وعده فردا را

 

تو ای زیبا رخا ، یارا! نگارین جام دِه ما را 

خماری شرابت کُشت این بی صبرِ رسوا را

 21/09/1379 -  ساعت 3 بامداد - بندرعباس شرجی و نور شمع

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد كوزه گر  |