« چنانم مست کن ... »

 چنانم مست کن یارا که نشناسم من و ما را 

 که ما من را رها گرداند و من عقل تنها را

 

بیا جامم چنان پر کن که جانم را به لب آرَد

پس آنگه لب بنه بر لبّ و بستان جان لبها را

 

چنان دریام میگون کن که از موجش شرر خیزد

که کرده آتش عشقت مذابین آب دریا را

 

چنانم محو ساز از خویش که نشناسیم خویش از هیچ

و یکسر شور و شر گردیم پندار تماشا را

 

ببین اینجام و این جامم ، بریزان باده بر جانم

بسوزان پخته کن، خامم ، نمی بینی تمنّا را ؟

 

گدای چون منی آمد به دریوزگی سلطان

چه آوردست جامست این و یا رطل است صهبا را ؟

 

تو ای زیبا رخا ، یارا! به امیدی مَهِل ما را 

که آنی هم بود سالی ، چه جای وعده فردا را

 

تو ای زیبا رخا ، یارا! نگارین جام دِه ما را 

خماری شرابت کُشت این بی صبرِ رسوا را

 21/09/1379 -  ساعت 3 بامداد - بندرعباس شرجی و نور شمع