« یکی بود یکی نبود من – قسمت دوم »
آره می گفتم از روز های تکراریم
آره می گفتم از شبهای بیماریم
گذشت اون روزگاران هم
گهی زهر و گهی مرحم
نمی خواستم که عادت کرده ای باشم
به آن روزانه تکرار مصیبت بار
به آن آهنکده ، آن خار نامش کار
شبا ، برنامه ریزی
کار اول ، کار دوم ، کار سو...
ناگهان تیری به قلبم کرد آن نایار
من و برنامه آزادی از آن قید
من و هر روز پر مشغولیت ، حتی شبای عید
من و کلی بدهکاری
من و شبهای بی خوابی
من و یک کوره آدم پزی ، کش پخته می گشتم
* * *
تفکر ، روزها ، شبها
چراها و چگونه ها
بسان اشتری کز یک دگردیسی
سر از قنداق نوزادی زده بیرون
دویدم در پی معلوم و نا معلوم :
کوارک ، میدان هیگز و عصر کوانتوم
خدا و علم ، جهان های موازی
خرافاتی که ملحق شد به ذهنیات یک تازی
مدار ، میکرو و دنیای غریب تکنولوژی
خود و نا خود ، شگفتیهای گنگ سایکولوژی
و شعر - آن را که می خوردم -
و می نوشیدم از جامی که پر می گشت در روئیام ،
به دست حافظ و سهراب و سعدی ، رومی و خیام
* * *
برادر ، موسیقی ، گیتار
ملودی های زیبا ، هارمونی ، اشعار
پدر ، مادر ، تماس تلفنی هر هفته ای یک بار
دویدن های بی پایان
نتیجه های اندک و طرح های بی سامان
و آن تکرارگاه آهنین ، همچون دژی بی جان
* * *
خلاصه هر چه می گشتیم ، کمتر می رسیدیم
در این اوضاع صدای طعنه از هر سو شنیدیم
و آن کوره کزو هر دم قویتر آتشی را می چشیدیم
و بر الوان آن ، چشمانمان را خوب ساییدیم
ولی کم کم حجابی داشت از دیده جدا می شد
و رازی بس قوی با ذهن گنگم آشنا می شد
نداهایی فراذهنی در اعماق جانم پر طنین می گشت
و علت های اشیا پرده پرده بر ملا می شد
* * *
چه شیرین بود و رویایی ،
چه زیبا و تماشایی ،
به قول شاعر مرحوم :
« رفتم از شهر خیالات سبک بیرون »
و می فهمیدمش کم کم
مفاهیمی عمیق از جنس
بی باکی و یا بیگانگی را
و یا زیبایی و تنهایی و فرزانگی را
و تازه معنی جمعیت اضداد را کش سالهای پیش خواندم ، نیک دانستم
قِران منفی و مثبت
و یا معنای نیک و بد
و تفسیر شگرف آفرینش بعدِ یک بیگ بنگ
ازل های موازی مستتر در هر دم از دوران
بزرگی جهان ، کوتاهی ادراک ما از آن
و تفسیر قشنگ خوبی و زشتی
در اندام سحابی های آسمان
چه زیبا بود دنیای عمیق علم
و زیبا تر از آن دنیای دیگر ، نام آن عرفان
و با چشمی گشاده خوب می دیدم
تصاویری از یک نقطه ذهنی
که از تندی سیر خود
ذرات نمادینی به فقر یافته هامان هبه می کرد
و می گفتت که بس راه است تا ژرفای این دریای نادانی ، گردد پست
* * *
و با چشمان خود دیدم ، که دو تنها دو تا یک هست
و هر چه هست آن یک هست
بسان رودی از واحه
- مانند همان نقطه -
و تا دیدم ، خندیدم
خندیدم به هرچه چنگ و خرچنگ است
به هر چه جنگ و نیرنگ است
* * *
و دانایی
چه سمفونی زیبایی
همه یک ها ، دست اندر دست هم در رقص
ولیکن من کجایم پس ؟
نمی دانم ، چندی هم پِیَش گشتم ،
نفهمیدم کجا گم شد ،
و چون نامی نداشتم ، نام من " جزئی زمردم " شد
و شادی ، سازش و هارمونی اشیاء
و رقصیدن با یک ها در انبوه اندک ها
و چرخیدنِ اجزا از سر مستی ،
در دور سرم مانند یک بیضی
و عشق از فرط زیبایی ، ...
* * *
آری آری ،
بدین گونه شده تا لحظه جاری
سفرنامه این بی نام هرجایی ...
پایان فسمت دوم – تا بعد ...
تهران - 28/11/1386