« حيراني »

من و مجنون و باديه ها

منم و ليلي است و اين صحرا

 منم و يك دل بيابان گرد

من و فرهاد و پتك و صخره سرد

 من و وامق، و آب ديده ما

كه رسول است بر خط عذرا

 منم و يك جهان زليخايي

و همان عاشقي و رسوايي

 منم و عشق و چشم خواب زده

من و شب ، ساغر شراب زده

 منم و مستي است و حيراني

هر سه باهم به كوي ويراني

       ***

كوي ويراني ام چه افسون كرد

منِ من را ربود و مدفون كرد

قطره قطره چكاند و هيچ نماند

ذره ذره به باد داد و تکاند

 

آخرين بار من كجا بودم؟

به كدامين نگار خوش بودم؟

زكدامين شراب مي خوردم؟

به كدامين زمين مي آسودم؟

ز چه ره ذره ذره فرسودم؟

و كدام ذرّه من بودم ؟

       ***

جُستم و نماند جز تو در بدنم

و من از من برفت و اين نه منم

آنك اين بي خودي و بي مايي

پس از اينم تويي و تنهايي

پس از اينم سكوت و مُهر و دهن

پس از اينم شكسته باد قلم

تهران - چهار شنبه  22/08/87