« فرداي تو »

چشمان تو بگشود بر من روزني از راي تو

زان روي مرغ دل چنان پر ريخت از پرواي تو

 

شيّاد دل شيدا شد و از شيد و از شك شسته شد

صياد خود صيد آمده از سحر و از سوداي تو

 

زافسون چشمت مبتلا شد اين دل و غرق بلا

شد بي دل و بي خواب از  لا لاي  تو

 

دنيا از آن روزن چو گِل آمد به استفهام دل

از دين و از دنيا بُريد و رفت در دنياي تو

 

اي كاشكي چشمان تو روزي به جاي چشم من

بنشيند و زان بنگرد دل بر قد و بالاي تو

 

چشمان زيبابين تو، و اندام رقص آگين تو

بنگر چه بيند ديده زان زيباي، در زيباي تو

 

من مست گشتم زين تصوّر كاشكي جام دگر

مي ريختي تا غرق گردم در تصوّرهاي تو

 

دستم بدون من رود ، در جان كاغذ مي خلد

بنگر كه حال دل شود چون از تطوّرهاي تو

 

اي مطرب انگاري كه من امشب ميان انجمن

از لوليان بهتر چَمَم از زير و از بالاي تو

  

جامي دگر اي ساقيا، چشمانت مي گويند " لا

امشب برو فردا بيا"  ، مُرديم از فرداي تو

 

روئياي ما فرداي تو، فرداي بي فرداي تو

سوديم از سوداي تو، اي وايِ ما، اي وايِ تو

تهران -  چهار شنبه  18/10/87