« هست در شهر كسي؟ »

هست در شهر كسي

كه به ديوانگي ام شُبهه بَرَد؟

من كه تا باز نكرده دهنم

بوي مشروب ز خود مي پاشم

 من كه خوشحال ز بي مقصدي ام

هرزگانه به هوس مشغولم

و ز بس شنگولم

مي گشايم قفس سينه خود را هر صبح

و رها مي سازم

جوجه هاي پرِ پرواز درآورده زيبايي را

كه به آواز بهار

سخن عشق به هر پنجره بسته نمايند نثار

تا درين شهر ببينند همه

كه من ديوانه

در چه سرماهايي

مي گشايم در ِ دل 

   *  *  *

آه از سردي شهر

مردمان عاقل

و فضيلت هاشان

من كه مستم چه غمم هست ز سوزِ سرما ؟

آه آتشناكي ، مي كشم بهر شما 

كه چه هوشيارانه لحظه ها را كُشتيد

و

جوجه هايي را كه

مي توانستند روزي باشند

همچو من سيمرغي

و بَرَند از سر آيام شما را با خود

سوي خمخانه لذت و صفا

سوي شهر نَدَب و عشق و فنا

   *  *  *

گاه در جذبه پر رنگ جنون

به خودم مي پيچم

كه دگر بذر نپاشم در خاك

و دگر جام ننوشم با كس

و دگر جوجه به پرواز نياندازانم

و دگر ها و دگر ها  ، زين پس ...

 نه!

دلم مي سوزد

بهر آن مرغك خوش برگ و نوا

كه ز سوزِ سرما

بي رمق مي افتد ، در بازار

زير چرخ اتوبوسي كه به سرعت مي بُرد

كارمندان عبوسي را او

سر كار و تكرار 

   *  *  *

آه از سردي شهر

باز اي وَل به جنوب

- اندكي گرمتر است -

يك به صد جوجه اي از تخم برون مي آيد 

 

من نمي دانم من گم شده ام يا اين شهر ؟

و نمي دانم درصدِ الكل در خون نشيطم چه حد است ؟

من فقط مي دانم كه بسي خوشحالم ،

راضي ام ، سرحالم ،

و همين بهر من ديوانه

بهتر از صد سخن و افسانه ...

   *  *  *

پس بيا فردا هم

درِ اين باغ گشاييم و هِبـه گردانيم

مرغ ها را به هوا

 من كه مي انديشم تا فردا

جوجه هاي خوشحال

چَپَرِ باغم را مي شكنند.

آه ، پس تا فردا ... .

تهران - پنج شنبه  26/10/87