وقتشه
« وقتشه »
خيلي وقته روح من حامله هست
احتمالاْ ، آره ... ديگه وقتشه
نمي دونم ...
اين دلش مي خواد بزاد ؟
يا اون دلش ميخواد بياد؟
نشون اومدنش اين دردشه
شب كه مي شه هي لگد مي زنه تو ذهن آماس كرده من
نمي دونم گشنشه ، يا تشنشه
راه ميرم ، شعر ميخونم ، ساز مي زنم ، مي خندم .
ولي مگه ول ميكنه
نمي دونم چي ميخواد ؟ چه مرگشه ؟
* * *
گاهي وقتا مثل بچه ها سرش داد مي كشم
بعد خودم مي خندم
اي بابا تقصير اون ديگه چيه؟
اونم اون تو سختشه
گاهي مثل احمقا به خود مي گم :
يك كمي زور بزنم ،
يك كمي زار بزنم ،
يا كه اين كله پوكم و به ديوار بزنم،
يا يه جور قورتش بدم ، هضمش كنم
اون چي كه واسم نمونده صبرشه
* * *
آخ ، ولي وقتي بياد ،
دور غصه سر مياد
خونه رو ستاره بارون ميكنه
باغچه رو عين گلستون ميكنه
دل من هر چي كشيده بسّشه
چشاي خوشگلش و وا مي كنه
دنيا رو خوشگل و زيبا ميكنه
آخ اگه بزرگ بشه ...
من و اون باهم چه حرفا كه داريم
من و اون باهم چه جاها كه بريم
آخ بازم وُول خوردش، لگد زدش ،
انگاري جاش تنگشه
* * *
گمونم گوش وايستاده ،
حرفاي ما رو ميشنفه .
هي ! ...
تو كه داري دردامو حس ميكني
لحظه هامو با خودت نصف مي كني
مي بيني ذلّه شدم از انتظار
ديگه اينقدر اشك مارو در نيار
بيا ديگه ، وقتشه ...
تهران -ساعت 11 شب چهارشنبه 14/12/87