« كاشكي مي آمدي »

 كاشكي مي آمدي امشب !

كاشكي مي آمدي همچون سرودي دلنشين بر لب

         * * *

با امروز ، من چندين هزاران سال و يك روز است بي تابم

با امشب ، من شبهاي بسياري است با روئيات مي خوابم

بيش مي جويم ، هيچ مي يابم

 

ترسم از اين است كآخر تو نيايي و بيايد جان من بر لب

كاشكي مي آمدي امشب ...

         * * *

اي كه مي داني تو را گويم

و مي خندي بر اين هزيان سرايي ها كه مي مويم

اي كه خيلي خوب مي داني، كه بي تو شور و حالي نيست در سازم

اي كه با يادت قمار عشق مي بازم

كاشكي مي آمدي، تا صبحُ مي ماندي در آغوشم

كاش نجوايانه مي خواندي سرود عشق در گوشم

كاشكي مي آمدي با ساغري در دست

مستِ مستِ مستِ مست

كاشكي مي ريختي تا صبح و مي رقصيدي و مي بُرديَم از دست

من گريبان چاك و دل چالاك

مي كشيدم در برت بي باك و

خود را مي رهانيدم ازين تن سردي غمناك

ازْ اين بغض آغشته به آهِ شرجيِ نمناك

و مي گشتيم آنك تنگ در آغوش هم در بي كراني پاك

و مي بردي مرا از خاك تا افلاك ...

          * * *

فاش مي خواهم كه فريادي دِژَم از عمق روحم بركشم

با درد و سوز و تب

و آرَم نام تو بر لب

و گويم : « كاشكي مي آمدي امشب ... ! »

تهران - شامگاه دوشنبه  13/07/88