« ای انسان ... »

 می گذرم از

رشته های زمان و فضا

هاله های اشیاء

پرده ای از علّتها ...

       * * *

یخ فروشی هستم

گرم بازاری داغ

چنگکی در دستم

نعره هایم به بلندای افق

 چشمی بر خورشید ، 

چشم دیگر پی آبی که چکد از نوک سرمایه ام ، یخ .

 

واژه ای می روید

از دلِ دالان های ذهنم ، در بازار

و دژم می گوید :

« یخ آوردم ، یخ !

-  فریاد بزن ، بخروش   -

« آی کائنات !

-  رساتر    -

« آی ، یخ آوردم !

        * * *

 می دود در بازار

امتداد نگه مضطربم

پشت سر یک دیوار

 

وای اگر بنشینم ،

و بمانم در بندِ عادت پیر ،

شام با روحِ گرسنه چه کنم ؟

        * * *

 آفتاب بازار

سخت می کوبد بر ذهن نزار

و غم یخ هایم ...

 آه وقتم تنگ است

و چه بسته پایم .

 

انعکاس واژه

پیچد اندر دالان :

« بشنو ای انسان

« غافله در راه است

« ماندن یعنی خُسران  خُسران  خُسر...

        * * *

باز می گردم

پرده ای از علّتها

هاله ای از اشیاء

رشته های زمان و فضا ...

 اینک من ،  آنک راه .

تهران - صبحگاه پنجشنبه  14/08/1388