« راز چشمانت »

رمیده آهوی تنها درین خزان زده دشتم

درین بهشت مشوش به عشق چشم تو گشتم

در عمق چشم سیاهت به گِرد آب حیاتم

به عشق جستن رازت ز کائنات گذشتم

بیا روایت چشمان خود به دفتر دل بین

که نکته ها ز جمالت بر این کتیبه نوشتم

ببین که غصّه کشیدست قد چو سرو رشیدی

ز اشک و دانه عشقی که در فراق تو کِشتم

اگر تو را گذری شد ز سنگ فرش اتاقم

نهان بپرس چه شبها که تر شدند ز اشکم

زمانه آتش نمرود گشت و دل خلیل اسیری

که با گناه تو در آتشم ولی به بهشتم

حدیث ما و غم تو حدیث تشنه و آب است

ببار نم نمِ باران! بر این کویر که خشکم ...

بندرعباس – زمستان 1377