راز چشمانت
« راز چشمانت »
رمیده آهوی تنها درین خزان زده دشتم
درین بهشت مشوش به عشق چشم تو گشتم
در عمق چشم سیاهت به گِرد آب حیاتم
به عشق جستن رازت ز کائنات گذشتم
بیا روایت چشمان خود به دفتر دل بین
که نکته ها ز جمالت بر این کتیبه نوشتم
ببین که غصّه کشیدست قد چو سرو رشیدی
ز اشک و دانه عشقی که در فراق تو کِشتم
اگر تو را گذری شد ز سنگ فرش اتاقم
نهان بپرس چه شبها که تر شدند ز اشکم
زمانه آتش نمرود گشت و دل خلیل اسیری
که با گناه تو در آتشم ولی به بهشتم
حدیث ما و غم تو حدیث تشنه و آب است
ببار نم نمِ باران! بر این کویر که خشکم ...
بندرعباس – زمستان 1377
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد كوزه گر
|