« شبانه هاي تنهايي »

 

       شبانه 1

شب است و مي نگرم باز 

با دو چشم ترم  رازگونه  گونه اي طنّاز را ،

ولي در مه

 

بيا بيا به برم

يك قدم و يا يك دَم

 تمام فاصله اين است ،

ليك بين ما درّه

 

چه آشنا و چه سرحال

پر گشودم و بال ،

ز رنگ كالِ زوال

سوي روشن سيالِ حس يك قطره

 

منم چنان نگران

سوي قِلت دو جهان

كه وا كنم دو پر و  برجَهَم ز بام زمان ،

ولي به خاطرم آيد

چرا مرا پرنه ؟

 

 

       شبانه ۲ 

شب است و من تنها 

بسان هر شب و آه

ازين ذبيح نحيف

از آن بت زيبا ،

گرفته از غم دوري دل شكيبايي

 

شب است و باز بوي عشق تو

چه تُرك تاز گشته رشك تو

و اشك من به جشن چشم تو ،

چكد چكد چكد به جاي لالايي

 

چه آتشي است به جانم از دَمَت ،

چه بي حصار قلعه دل از غمت ،

به انتظار آن سوار كه از غبار بردمد،

بَرَد به يغمايي

 

چرا نواي تو مي آيد و

 نداي تو مي خواند

 اين خراب مانده جدا را ،

ولي تو مي نايي ؟

 

و من چه مي آيم و هر شب ،

و زار مي سوزم و در تب ،

ببين چه مي مويم و بي حد ،

تا تهِ توانايي

  

 

             شبانه ۳

 بيدقي سياهم

دورم از سپاهم

يك قدم ز راهم

مانده تا رَهَم ز همه

 

يك قدم به وسعت من

از وجود تا به عدم

مانده تا رها بشوم

زين حيات يك قدمه

 

آخر از هبوط زمين

وا رَهَم چنان فرزين

ره برم به هر سو هين

شه شوم اگرچه هنوز

مانده بيدق اين بدنه

 

دست من پر از خالي

بيدقي كه ديگر نِه

هم وزير و هم شه نِه

بيرق است و بيدق نِه

بيرق است و آزادي

رقص باد در شادي

و رهاترین مهره

 

خانه اي دگر مانده

آخرين و دورترين

سَر ترين و سور ترين

مَنَش ايستاده در كمين

و شهش بروي من بسته

 

اي شه سپيد و سياه!

ره ده اين سياه و بيا

امشبي درين شطرنج

بگذران ز شطّ ِ رنج

اين سپاه يك نفره

 

 

        شبانه ۴

 شب درازست و مملو راز

همه در خواب و من به نياز

پنجره باز و باد شب طنّاز

مي سرايد به گوش من با ناز

عاشقانه هاي نيمه شبه

 

شب ترانه هاي گنگ و غريب

از پريزادگان و شاه نجيب

از رها گشتگان ز برج مجاز

شب ميخانه هاي شهر سپيد

كَنَد ز شوق قلبم از سينه

 

خنك آن دم كزو شوم لبريز

صورتم سرد و زرد و از نم خيس

اشك شوق مرا صبا ببَرَد

به تبرك به سوي هر جاليز

تر كند مشام هر تشنه

 

با صبا همنوا شدم يك دم

و پريدم رها شدم از غم

رفتم از نردبان حس بالا

در فضايي ميان بود و عدم

اينچنين گفت با دوصد غمزه :

 

« راز پر زدن پر نيست

اوج يك كبوتر نيست

ذره گشتن و بستن

چشم را و منتظر ماندن

باد را صبور رقصيدن

تا به مهر چرخيدن

و سبكتر شدن ز همه »

تهران - شامگاه دوشنبه 10/12/1388