بار عشق
« بار عشق »
بار سنگين غم عشق تو را مست بَرَد
مست اگر نيست فقط راه به بنبست بَرَد
چشم اگر چشم تو باشد كه دگر هيچ عاقل
زَهره اش نيست كه در ذهن بدان دست بَرَد
چشم هاي تو شرابي است كه هر كس نوشيد
ديگري بايدش از ميكده بر دست بَرَد
نقل فرهاد و كُه و پتك، دگر افسانه است
قصّه ماست كه البرز به اِشكست بَرَد
از دل خُرد من و چشم دُرشتت صد آه
اين نه عدل است چنان بار كه اين پست بَرَد
يك نگاه تو چو طوفان مهيبي دل را
زير و رو كرد، مگر نوح از آن دست بَرَد
شيوه گردش چشمان سياهت قطعاْ
بعدِ من هم بسياري دگر از هست بَرَد
تو گمانت كه اگر هيچ نخندي بروم ؟
مگس غرقه به دوغي، چسان جَست بَرَد ؟
الغرض ، آنِ تو لفّاظيِ اين مست و كمي
درعوض، باده دهيدش كه به پيوست بَرَد
تهران - سحرگاه دوشنبه - 30/01/1389
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد كوزه گر