بي رحم
« بي رحم »
شب اگر مي دانست
كه دل شبزده ام چون علفي تن در باد
اينچين مي لرزد ،
هجمهء دلهره اش را به سحر مي بخشيد .
* * *
ابر اگر مي فهميد
كه كوير دل تفتيدهء من
اين همه بي تاب است ،
بغض مي تركانيد
و به تن خشكي ِ گس گون تركهاي لبم
تا ابد مي باريد .
* * *
باد اگر رد مي شد
و هواي خفهء انده چشمانت را
در اتاقم مي ديد ،
آهي از عمق دلش سر مي داد
و ضريحِ كهن معبدِ دل را ز غبار
بي گمان مي روبيد .
* * *
كاش مي باريدي
كاش مي بخشيدي
كاش …
چه بگويم ، شب چشمان سياهت امّا ،
اندكي بي رحم است .
تهران – نيمه شب شنبه - 04/02/1389
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد كوزه گر