آهي بر بساط دل
« آهي بر بساط دل »
شاعركي در بساط ، آه ندارد
گردن باريك كه دادخواه ندارد
يوسف بي مشتري كه از همه دنيا
مصر و زليخا كه هيچ ، چاه ندارد
نيم نگه كن ز لطف كاين دل درويش
خانقه و خرقه و كلاه ندارد
شاهد عشقي و خون ماست حلالت
شاهدِ ما بيم ِ دادگاه ندارد
راهبم و راه را در هِبه ديدم
مفلسِ پاكباز فرّ و جاه ندارد
پاك بتاب آفتاب كاين دل بي تاب
دير خراب است و سرپناه ندارد
مذبح نام و ضيافت عام است درين دير
شحنه و شبگرد و شيخ و شاه ندارد
ماه اگر پا نداد ، آه كه پا داد
حلقهء ميم اين همه بها ندارد
به كه ندارد بساط سفرهء دل آه
آينهء پاك ، تابِ آه ندارد
تهران – صبح يكشنبه - 26/02/1389
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد كوزه گر