سخني با دنيا
« سخني با دنيا »
رها كنيد مرا اي گروه همراهان
به پنجه تا بكَنم سنگ سنگ اين زندان
* * *
تو اي جميله زيبا ، عزيز و دل دزدي
ولي چه حيف ، كه مهر تو نقد جان و گران
اگرچه نغز و ظريفي چه سود دل بستن
كه بي وفايي تو شُهره است و وردِ زبان
قرار خرمن سال دگر دهي هر سال
ندانم اين تو زرنگي و يا منم نادان ؟
به مطبخ شبت اي بانوي فريبا چهر
خيال خام پزند از براي هوشياران ...
* * *
طلسم تو من ما را اسير قلعه نمود
حصار پيچاپيچ و سراب بي پايان
به صيقل غم عشقي دلم چو آينه شد
نمودم آينه را در برابر ديوان
فسون به صاعقه اي باطل و پريشان گشت
ز سحربند تعشّق شكست قفلِ زمان
كنون جوان شدم و اين جهان بسي پير است
چرا طلاق نگيرم به خواستگارِ جوان ؟
طلاق من بدهيد پا و اي سر و دست !
حلال باد مهرم و آزاد بادم جان ...
تهران – نيمه شب 15/03/1389