مگر ایمان مرا عشق تو نابود نکرد؟

وایِ من! چشم تو آن کرد که معبود نکرد

 

سوختم خرقه و هم دفتر و هم هر چه که بود

تا دگر بینش من عشق تو اندود نکرد

 

ربنا گوی و به بت سجده اهورا جویان

آنچه انگاشت دلم یهوه به تلمود نکرد

 

چشم حیران و نگه خیره دمی لبخندی

آشناجوی درین بادیه بود نکرد

 

من و این راه غریب و شب و بی زاد سفر

کس ره عشق به قصد ضرر و سود نکرد

 

به خدا تاب غم عشق تو تا بود دلم

ضجه ای در طلب داروی بهبود نکرد

 

آن بشد کز غم تو هق هق آهسته کنم

بند بگسست و جنون فکر که و رود نکرد

 

پرم از صوت و غزل گریه مجالم ندهد

ناله ها کرد دل آنگونه که داوود نکرد

                                                             تهران - تابستان ۹۲