مگر ایمان مرا عشق تو نابود نکرد؟
مگر ایمان مرا عشق تو نابود نکرد؟
وایِ من! چشم تو آن کرد که معبود نکرد
سوختم خرقه و هم دفتر و هم هر چه که بود
تا دگر بینش من عشق تو اندود نکرد
ربنا گوی و به بت سجده اهورا جویان
آنچه انگاشت دلم یهوه به تلمود نکرد
چشم حیران و نگه خیره دمی لبخندی
آشناجوی درین بادیه بود نکرد
من و این راه غریب و شب و بی زاد سفر
کس ره عشق به قصد ضرر و سود نکرد
به خدا تاب غم عشق تو تا بود دلم
ضجه ای در طلب داروی بهبود نکرد
آن بشد کز غم تو هق هق آهسته کنم
بند بگسست و جنون فکر که و رود نکرد
پرم از صوت و غزل گریه مجالم ندهد
ناله ها کرد دل آنگونه که داوود نکرد
تهران - تابستان ۹۲
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد كوزه گر
|