« یکی بود یکی نبود من – قسمت اول »

 یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

میون یه شهر دور

زیر خورشید جنوب

از لب ساحل و آتیش تو شبا

دریا و پرنده ها

روی شنها زیر آفتاب

زیر سایه کُنار

مُشتا ها و ماهیا

خنده ها و شادیا

دل ، خودش رو می شناخت

روی اسب سرکش نوجوونی

سوی پوچی می شتافت

 من و دل راهی شدیم

واسه دریاهای دور

مثل یک ماهی شدیم ...

             *** 

چه روزایی و شبهایی

تو هیاهوی کلاس

بچه های آس و پاس

غروبا  توی محل

خنده های الکی

رویاهای بچگی

توی خونه اما

گاهی روشن ، گاه تاریک

مسجد اما زورکی

موسیقی ، یواشکی

 

آخ چه روزگاری بود

سر سفره بی دلیل

دعواهای بچگي

مادر و دلسوزیش

پدر و گیر سه پیچ

حتی به کتاب و به نوار و ریش

 داستانهای هدایت

فکر اما بی نهایت

غرق کامو ، محو کافکا

فهم در حد کفایت

شعرای زیبای خیام

پوچی ، بیگانگی ، عصیان

حافظ اون خنیاگر پیر

فروغ و سهراب و اخوان

عشق موسیقی و خوندن

فکر تو خونه نموندن

 

هی زمان میگذشت و من بی دغدقه

رسیدم به روزای دانشکده

 آخ ، چه روزایی ، چه اوضاعی

عجب بی پرده حرفایی

بازم بگو مگوهاي من و بابا

سر یک کلمه غوغا :

یه روز دعوا سر دین بود

یه روز ملّا و پول نفت

یه روز کتابهای ضالّه

یه روز گیتار لو می رفت

             *** 

زدم بیرون

یه مدت در پی یک کار

شبا خوابگاه دانشگاه

من و عشقِ صدایِ دلکشِ گیتار

من و نیچه ، من و زرتشت

من و آنسوی نیک و بد

منِ بی غم ، منِ بی عار

روزا دانشکده ، بی درس

غروبا کار

شبا عشقِ کتاب و موسیقی و بحث

سرِ حافظ ، سرِ شاملو ، سرِ بودا

یه روز از کفرِ مولانا

یه شب عرفانِ انیشتین

یه روز تاروت ، یه شب ثورا

یه روز مفهوم سنتز بین اهریمن و اهورا

کوانتوم ، تارهای مرتعش ، سمبلگهِ رویا

یه شب موسیقیِ کیهان

یه روز هارمونی اشیا

 چه روزایی ، چه شبهایی

چه یارانی ، چه دنیایی

هی ....

 

گذشت آن روزگاران هم

گهی زهر و گهی مرحم

و یاران فدایی ، زیرِ سایه ، رو به یک دریای رویایی

             *** 

پس آنگه خواستیم از دسترنجِ خویش برچینیم

که ناگه خویش را چون ابلهان در عمقِ نان دیدیم

زدیم از شهر رویاهای خود بیرون

سوی تهرون

این بنبست نامفهوم

من و یک کار خشک و ذهن ناباور

ولیکن پولِ خوب و خنده مادر

من و تنهایی هر شب

من و آهنگ های پر طپش ،

اشعار و اوجِ تب

 

من و هر روزِ تکراری

من و تشویش و بیماری

منِ بی دغدقه ، بی یار

من و گیتار و چند دیوار

منِ خسته از هر روزِ عین هم

من و شبهای تهران هر دومان سردرگم و مبهم

و گاهی چند یار همنشین در محفلی بی غم

 پایان فصل نخست

تهران – زمستان  1383