« ساحل »

 من و تو در ساحل

دست در گردن هم

پای هامان در آب

با دلی پر ز امید

رنگ شب را که پرید

روی صبحی که رسید

هر دو با هم دیدیم

       ***

عکس سرخ خورشید

کم فروغ و زیبا

در دل آبی آب

طرح نور و امواج

من و تو در رویا

توأمان و موّاج

عشق را رقصیدیم

        ***

چه تماشایی بود

عطف دریا و نسیم

اوج با هم بودن

آه ، دنیایی بود

من و تو می خواندیم

از خزانی که گذشت

از بهاری که رسید

و خدایی که رساند

و گره خورده به هم

پای هامان در آب

گرمی دل هامان

سردی شنها را می تاراند

        ***

و من وتو راندیم

اسب یکرنگی را

تا ته آبی آب

تا صفای خنده

تا سرای مهتاب

        ***

دو قناری و قفس

محو در معنی ما

هُرم وحشی نَفَس

پر طپش بی پروا

فارغ از هر غم و غم

فارغ از هر دوی ما

 چالوس – بهار  1384