ساحل
« ساحل »
من و تو در ساحل
دست در گردن هم
پای هامان در آب
با دلی پر ز امید
رنگ شب را که پرید
روی صبحی که رسید
هر دو با هم دیدیم
***
عکس سرخ خورشید
کم فروغ و زیبا
در دل آبی آب
طرح نور و امواج
من و تو در رویا
توأمان و موّاج
عشق را رقصیدیم
***
چه تماشایی بود
عطف دریا و نسیم
اوج با هم بودن
آه ، دنیایی بود
من و تو می خواندیم
از خزانی که گذشت
از بهاری که رسید
و خدایی که رساند
و گره خورده به هم
پای هامان در آب
گرمی دل هامان
سردی شنها را می تاراند
***
و من وتو راندیم
اسب یکرنگی را
تا ته آبی آب
تا صفای خنده
تا سرای مهتاب
***
دو قناری و قفس
محو در معنی ما
هُرم وحشی نَفَس
پر طپش بی پروا
فارغ از هر غم و غم
فارغ از هر دوی ما
چالوس – بهار 1384
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد كوزه گر
|