روح آلوده
« روح آلوده »
رفتی و بد کردی و با ما ننشستی و جامی بزنی
برمن و بر حالِ خرابم یک سرد آهی بزنی
از تو و عشق تو همین بس، ماندست عکسی در دست
یک جرعه و جامی از می ، تیری که به جانی بزنی
من خسته و پربسته و مست، ته جرعهء جامی که شکست
تو سنگدل در این قصد، ننگی که به نامی بزنی
حیف از همه عشقی که بشد، حیف از همه عمری که گذشت
رفتی و گذشتی و شدی ، بی آنکه نگاهی بزنی
در چهار سوی هفت اقلیم روحی چوتو آلوده نبود
بی فایدستت تعمیم ، جسمی که به آبی بزنی
تهران – زمستان 1384
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد كوزه گر
|