« روح آلوده »

رفتی و بد کردی و با ما ننشستی و جامی بزنی

برمن و بر حالِ خرابم یک سرد آهی بزنی

 

از تو و عشق تو همین بس، ماندست عکسی در دست

یک جرعه و جامی از می ، تیری که به جانی بزنی

 

من خسته و پربسته و مست، ته جرعهء جامی که شکست

تو سنگدل در این قصد، ننگی که به نامی بزنی

 

حیف از همه عشقی که بشد، حیف از همه عمری که گذشت

رفتی و گذشتی و شدی ، بی آنکه نگاهی بزنی

 

در چهار سوی هفت اقلیم روحی چوتو آلوده نبود

بی فایدستت تعمیم ، جسمی که به آبی بزنی

تهران  –  زمستان 1384