« سِرّ ِ ساز »

 چه نوايي است كه از ساز برون مي شكفد؟

روح را مي كشد از شوق به خون

مي برد تا دل يغماي جنون

رقص پر رنگ سكوت

رنگ بي رنگ درون

       *  *  *

من و اين سازِ قديم

چه صفاها داريم

در حريم دل خود

غرقهء يك حرميم

فارغ از آتي و دي

روي بال اكنون

و حضور و شادي

        *  *  *

چشمها موج صدا را به فضا ،

تا افق مي پاييد

و صدا بال لطيفش را بر نرمي روح ،

بي كران مي ساييد 

       *  *  * 

انعكاس مضراب

در سراب سنتور

عشوه گر مي آيد از آن دور

و طنين هر نت ،

 مي نشيند چون تير ،

در دل خاطره ، ياد

و تصورها هم

همه تن داده به باد

و فقط من ماندم

بي نفس بي ابعاد

آنك انبوه حضور و واحه

و هم آوايي نور و سايه

رنگ هايي چه زلال

تيره و روشن و كال  

و فناي انسان

در سكوت اذهان،

ملكوت اشياء ،

و خدا در همه جا

در من و ساز و نوا 

       *  *  *

اي قناري برخيز

ساز خود را كن كوك

و رها كن خود را روي امواج نوا

و هم آوايي كن در من ، تا اوج خدا

برو تا عمق ازل

تا بخواهي پرواز

رقص و عرفان و غزل

آشنا هست دلم با اين راز

  

چه هم آهنگي مستي زايي !

چه دل آرامي بي همتايي !

چه سكوتي است ميان دو صدا !

چه فضايي است فراخ !

چه هوايي است ، هوا !

       *  *  *

من و اين ساز و قناري

همه را مي نوشيم،

و نمي گوييم با كس، اسرار

مگرش فاش كند لرزش تار .

تهران- صبحگاه 20/08/87